تبليغاتX
احوال شیشه ای من

تفاوت عشق و ازدواج!
پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ساعت 0:55
يك روز پدر بزرگم برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي کتاب رو بهم داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودته! و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو... بي هيچ مناسبتي به من بده؟! من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم.
چند روز بعدش بهم گفت کتابت رو خوندي؟ گفتم نه؛ وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت ب...خونمش، لبخندي زد و رفت.
همون روز عصر با يک کپي از روزنامه که تنها نشريه ی اون دوران بود برگشت خونه ی ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش.
به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن و سعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم.
در آخرين لحظه که پدربزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم و رفت!
فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه مي مونه، يک اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر ميکني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم، همیشه وقت هست که اشتباهاتم رو جبران کنم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اينکارو مي کنم حتي اگر هر چقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي که اين باور در تو نيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکر ميکني که خوب اينکه تعهدي نداره ميتونه به راحتي دل بکنه و بره مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي کني و هميشه ولع داري که تا جاييکه ممکنه ازش لذت ببري شايد فردا ديگه مال من نباشه! درست مثل اون روزنامه. حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه... و اینطوره که آدمها یه دفعه چشماشون رو باز میکنن میبینن که اون کسی رو که یه روز عاشقش بودن از دست دادن و دیگه مال اونها نیست...‬
نوشته شده توسط فرزاد.م | موضوع: | لینک ثابت |
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ساعت 1:54
وقتی کسی حالش بده ، بهش چی بگیم؟

وقتی کسی حالش بده بهش نگید

ای بابا  اینم می گذره ،

نگید درست می شه،

نخواهید با جوک های مسخره بخندونیدش

نمی خواد بخنده. خنده اش نمیاد غصه داره. می فهمین؟ غصه.

براش از فلسفه ی زندگی حرف نزنین.

از انرژی مثبت و مثبت باش و به چیزهایی که داری فکر کن حرف نزنید.
وقتی کسی ناراحته اصلا این شما نیستین که باید حرف بزنین.

شما در حقیقت باید حرف نزنید. باید دستش رو بگیرید. بغلش کنید. تو چشم هاش نگاه کنید. براش چایی بریزید. .

براش یک چیزی که دوست داره بریزید یا بپزید.

بذارید جلوش. بعد حرف نزنید. بذارید اون حرف بزنه و شما گوش کنید.

هی فکر نکنید باید نظریه صادر کنید و نصیحت کنید.

فکر نکنید اگه حرف نزنید خیلی اتفاق بدی می افته.

شما جای اون آدم نیستید.

شما زندگی اون آدم رو از وقتی به دنیا اومده زندگی نکردید.

 پس نظریه ها و حرف هاتون به درد خودتون می خوره.
بله. دستش رو بگیرید. بغلش کنید. سکوت کنید.

.اگه دلش خواست خودش حرف می زنه

نوشته شده توسط فرزاد.م | موضوع: | لینک ثابت |
بازی روزگار
سه شنبه یکم آذر 1390 ساعت 16:10

بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !

عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید
و دوست داشتن در امتداد زمان
و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود :

انسان چیست ؟
شنبه: به دنیا می آید.
یكشنبه: راه می رود.
دوشنبه: عاشق می شود.
سه شنبه: شكست می خورد.
چهارشنبه: ازدواج می كند.
پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.
جمعه: می میرد.  بازی روزگار

نوشته شده توسط فرزاد.م | موضوع: | لینک ثابت |
دل ساده من!!!
چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ساعت 15:14
ای دل شکسته من چقدر تو ساده ای و در راه عشق به بن بست رسیده ای.
چه با اطمینان عاشق شدی و چه لحظات شیرینی را با عشق سپری کردی.(درست همین فصل بود.چهار سال پیش....چهار سال....میشنوی؟چهار سال گذشت!!!).


اما پایان قصه عشق آنقدر تلخ بود، که همه ی آن لحظات شیرین را با خود به گرداب برد.
غرورت را شکستی ، اینهمه خودت را زیر پای آن بی وفا خورد کردی اما هنوز هم بیخیال
او نشده ای.! چقدر تو دیوانه ای ای دل ساده من.
به تو حق میدهم ای دل، به تو حق میدم که اینگونه خودت را برای یک بی وفا خورد و شکسته کنی. ای دل ساده من میدانم اگر این بار در باتلاق عشق فرو روی دیگر کسی نیست که تو را نجات دهد. در این دنیا دیگر نه عشقی اینگونه نصیبت می شود و نه دلی اینگونه اسیرت میشود.
قحطی محبت و عشق آمده و دلهای عاشق همه در به درند. ای دل عاشق و شکست خورده ام
چشمهای مرا هم دریاب، به خدا دیگر یک قطره اشک هم در آن نیست.
تو عاشق دلی هستی که سنگ شده و یک ذره هم تو را درک نمیکندو برای کس دیگری نگران است و میتپد.
اگر درک میکرد حال و هوای تو اینگونه ابری و دلگرفته نبود.
با اینکه میدانی عاشق یک دل سنگ هستی ، عاشق یک بی وفا و بی محبت هستی اما باز مثل دیوانه هایی که امیدوار به زندگی هستند با او مانده ای.
تو با ماندنت با یک بی وفا دو چشم بی گناهم را از من گرفتی و مرا در آتش عشق بی فرجامت سوزاندی! ای دل بی خیال آن بی وفا شو! او دیگرمال تو نیست! او دیگر هوایت را ندارد وهویتی دیگر دارد. قدرت را نمیداند.
او دیگر مال تو نیست، مثل گذشته مجنون تو نیست.
تو دیگر خریداری نداری ، چون یک دل شکسته و در به دری،دلی هستی که هنوز در گرو یک دل بی وفایی،دل هیچکس دیگر با تو نیست ، چون دیگر کسی عاشق یک دل شکسته و سوخته مانند تو نمیشود ای دل ساده من در همان قفس سرد و بی محبتیکه اسیری بسوز و نابود شو، چون
خودت وارد آنجا شدی ،اما بدان که دیگر او مال تو نیست

نوشته شده توسط فرزاد.م | موضوع: | لینک ثابت |